رؤیای مادر شهید
مادر شهید: بچه اولم در ارتش خدمت میکرد و در جنگ به شهادت رسید. بعد از اینکه او شهید شد برای تکریم ما، مرا به سفر حج فرستادند، من هم که از خدا خواسته بودم، پذیرفتم.
در روزهای آخر و ساعات پایانی این سفر که میخواستیم برویم سوار ماشین شده و برای برگشت به فرودگاه برگردیم، من در حال خواندن نماز بودم که خانمی وارد اتاق ما شد به من گفت وقتی به تهران بروید پسر دوم شما هم شهید شده. بروید بُرد یمانی بخرید و با آب زمزم آن را بشویید و طواف دهید و برای فرزندتان ببرید. گفتم من دیگر پولی ندارم. ْآن خانم به سجادهام اشاره کرد و گفت زیر سجاده شما پول هست. پول را بدون اینکه بپرسم او کیست، برداشتم کفن را خریدم طواف دادم و با آب زمزم شستم. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم به من اطلاع دادند جنازه پسرم در معراج است. با تجلیل فراوان او را تشییع کردیم و به خاک سپردیم. پسرم در سپاه فعالیت میکرد. بعد از 10 روز او را در خواب دیدم پرسیدم کجایی؟ گفت ما در آسمان چهارم با تعدادی دیگر خدمت عیسی مسیح هستیم و آمادهایم تا زمانی که حضرت ولی عصر(عج) ظهور کنند با حضرت مسیح(ع) به خدمت ایشان بیاییم. از پسرم پرسیدم برادرت را هم میبینی؟ جواب داد بله اما او جای دیگری است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۳ ساعت توسط زمانی
|
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم